چشم من باز گریست قلب من باز ترک خورد و شکست  باز هم سفر بود و من از چشمانت می

 خواندم که به اسانی از این شر سفر خواهم کرد

 

یه عمر که من خوابمو تو لحظه هارو بیداری یه عمر که رو صورتت یه قاب

 

عاشقی داری

 

دوستت دارم ولی برو تا عشقت عادتم نشه بزار برو تا عشق من با این دروغا

 

 کم نشه رسمه

 

ما رسم عاشقاست نفرین من برات دعاست شاید که قسمت همینه اینا

 

همش کار خداست

 

 رسم ما رسم عاشقاست نفرین من برات دعاست نگو به من دوسم داری

 

 دروغگوو دشمن

 

 خداست...

 

آرزوی من این است : نتراود اشک بر روی چشمانت مگر از شوق زیاد .  و به

اندازه هر روز تو عاشق باشی. عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از

خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

تو را من دوست ميدارم اگرچه خوب ميدانی وگرچه در غزلهايم به تأکيد

 

فراوان گفته ام اين را

 

تو را من دوست ميدارم و با تو زندگی زيباست و بی تو زندگانی...بگذريم از

 

 اين

سخن...بيجاست!برای با تو بودن اين شروع بی نظيری بود،اگر بهارمی

 

دانست،برايم غنچه

 

سرخ گلي را ميشکوفانيد که با آن خير مقدم گويمت اما نمیدانست گمان می

 

 کرد ، روز آخر

ديدار ما آن روز بهاری است  شايد من خودم هم اين چنين بودم !پذيرايت

 

شدم ، با بوسه و

 

 لبخند تنت چون ديدگانت سرد و احساس گريزی بی امان در چشم تو پيدا

 

غروری سهمگين و

 

وحشت آور بود،که از چشم تو می باريد و من با خويشتن گفتم « چگونه اين

 

 غرور شرمگين را

 

بوسه بايد داد؟! »که سيمای غرورم سهمگين تر از غرورت بود  « تو را من

 

دوست می دارم !>